نفس بند دارد می‌آید،

دستان خروشان بر صورت آب می‌زنند،

تا نکند که سر به زیر آب رود،

فریاد او و فریاد دریا،

ظلمت شب و یاد لیلا،

اگر قرار بود که خود را غرق کنی

چرا پس این همه تقلا؟!

چقدر صدای آب خشمگین شده،

دریای ناز و آبی دلبر،

در نظر ساحلیان ننگین شده،

پسرک زنده می‌ماند؟!

...

دریا زایمان نمی‌کند،

اما پسرک از دل دریا بیرون آمده.

و مدام دستان دریا، بر پهنای صورتش،

دارند مادرانه نوازشش می‌کند.

این دریا کجا و دریای دیشب کجا؟

دستان ظریف مادر کجا و سیلی آبدار معشوق کجا؟

پسرک متولد شده، اما نه گریه می‌کند نه جیغ می‌زند!

-پس چرا دوباره زنده ماند‌‌ه‌ام؟ چرا آب مرا نبرد؟

پس چرا دیشب این همه برای زنده ماندن تقلا می‌کرد؟!

چرا این همه اشک قاطی دریاها می‌کرد؟

آهنگ تولد اما زیباست...

صدای مرغکان دریایی و موج‌های بالابلند،

ابرهای دلگیر و صدای برق و رعد،

تولدت مبارک پسرک بیچاره!

دیگر نشو از زندگی دل‌سرد...

:)