ده یا دوازده ردیف بیست نفره از دانشجوها. خواب و بیدار. استاد چون رهبر ارکست و ماژیک در دست، داشت برای بچه‌ها لالایی می‌خواند و آنها را در خوابی عمیق فرو می‌برد.

شاید حوصله‌ی گردن درد نداشت. برای همین همیشه در صندلی وسط و ردیف آخر می‌نشست. بیشتر از اینکه تخته را نگاه کند، دانشجوها را نگاه می‌کرد. انگار دنبال کسی می‌گشت. اکثر اوقات خیره بود و بدون حرکت. 

ساعت از چهار گذشته بود. صدای رعد و برق و درب باز کلاس،  شوق باران را در دل دانشجوها می‌انداخت، اما هنوز به اتمام کلاس مانده بود. گویا بچه‌های دبستانی قرار بود زنگ آخرشان زده شود و شاد و خوشحال به سمت خانه روانه شوند.

چندین نفری از کلاس گریختند، اما هنوز بچه‌ها بودند. به یک جایی که رسید همه پا شدند و شروع کردند به ترک کلاس. اما باران به شدت به سر و صورت ساختمان می‌کوبید. ساختمان همانند کشتی، بر دریای مواج و طوفانی، داشت کم کم غرق می‌شد. دانشگاه را داشت آب می‌برد.

کلاس داشت خالی می‌شد. اما او همچنان نشسته بود. اگر از دیگران می‌پرسیدی، میگفتند که چون نگاهش به تخته است، و این‌چنین حالت تفکر دارد، احتمالاً در مسئله غرق شده. در مسئله غرق شده بود، اما مسئله‌ی او مسئله‌ی ریاضی پای تخته نبود! چشمانش برق می‌زد و هیچ تکانی نمی‌خورد.

عینکش را بالا داده بود. دستش را بر زیر گونه تکیه داده و روی صندلی ولو شده بود و داشت سُر می‌خورد. ناگهان انگار که مرده‌ای بعد از صد سال از قبر بلند شود، نفس عمیقی کشید و دور و برش را نگاه کرد که دیگر هیچ‌کس در کلاس نمانده‌. پا شد آرام آرام بی آنکه عجله‌ای داشته باشد بیرون رفت. باران هنوز شدت داشت و بچه‌ها در راهرو داشتند قطره‌قطره‌ی باران را می‌پاییدند‌. صدای جیغ و خوشحالی بچه‌ها در محوطه‌ی دانشگاه آدم را زنده می‌کرد و بر روی صورت همه لبخند بود. اما او نه. انگار که باران جلوی راهش را برای رفتن از این ساختمان گرفته بود‌. مدام دنبال راه فرار می‌گشت.

- حال میکنی بارونو؟ خیلی خوبه.

لبخند تلخی به دوستش تحویل داد و فقط به راهش ادامه داد. همه باران را، و او فقط جلوی پایش را می‌دید. دالان دایره‌ای ساختمان را به اتمام رساند و به دیوار تکیه داد و خیره شد به باران. باران کج و معوج می‌بارید و داشت به راهروها می‌زد.

تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن. هیچ عزمی برای پاسخ دادن به تلفن در چهره‌اش دیده نمی‌شد. آرام آرام مثل برگی که در پاییز بر زمین می‌افتد، بر زمین نشست. باد سردی می‌آمد و باران به هیچ‌کس اجازه‌ی ترک ساختمان را نمی‌داد.

هوا داشت رنگ تیره‌تری به خودش می‌گرفت، و باران بند آمده بود، اما پسرک جوان مأمن خود را ترک نمی‌کرد، گویا بیرون از ساختمان خبری بود که او دوست نداشت با آن روبرو شود‌.