این مطلب صرفاً جهت خالی کردن صحنه مربوطه از خیال است

.

- تو که نمی‌بینی!!! چطور میای کافه؟ چه فرقی میکنه واست خب! همون گوشه خونه‌ خودت بشین به خانومت بگو واست قهوه درست کنه. تازه ارزون‌تر هم پات می‌افته.

+ خانوم ندارم

- خب مستخدم بگیر. چیزی که زیاده نیروی کار!

+ چرا واسه شما مهمه؟

- آخه داری پول اضافه میدی دلم می‌سوزه خب! داری اینجا پول دیدن دکوراسیون و فضای داخلشو میدی، در حالی که نمیتونی ببینی!

+ خب شما بگید اینجا چطوریه تا من ببینم!

- نمیشه که. یعنی نمیتونم. رنگا رو چی بگم؟ اصلا میدونی نارنجی چه رنگیه؟ یا آبی؟

+ این دیگه مشکل شماست!

- خب! صب کن فک کنم!... هام!...

- ...

- ...

+ نمی‌خواد. من میگم.

+ اینجا چهار تا میز چوبی هست که هر کدوم دو یا سه تا صندلی دارن. روی هر میز یه گلدون ریز کاکتوس هست. دیوارهای اینجا همه نمای چوبی دارن و هر یک و نیم وجب یه تابلوی نقاشی دارن. بالای سر من و شما هم یه لامپ رشته‌ای کوچیک با نور کم روشنه که فضا رو گرم کرده. چهار پنج قدم پشت سر شما هم احمد وایستاده و احتمالا داره برای من قهوه دم میکنه و احتمالا داره با تعجب به میز من و شما نیگا میکنه. روبروی من هم یه خانوم کنجکاو نشسته که حدود سه هفته هست با این کافه آشنا شده و معمولا چهارشنبه و پنجشنبه‌ها میاد اینجا. و بعضی روزها هم دوستاشو میاره و هر بار هم بخشی از گپ و گفت‌هاشون به تحلیل زندگی یه شخص نابینا و علی الخصوص من می‌گذره...

- بد نبود! اما خوب نیست به حرفهای بقیه و علی الخصوص یه خانوم کنجکاو با دوستان صمیمی‌شون گوش بدی!

+ به هر حال گوش دادن یکی از عمده کارهاییه که من می‌تونم انجام بدم اینجا. و فضای اینجا به قدری کوچیک هست که من ناخودآگاه موضوع بحث تمام میزهای اطراف رو بفهمم. تحلیل زندگی یه فرد نابینا کار خوبیه اصلا!!