آزاد

شما که غریبه نیستید


لیست سیاه

یادمه دبستان که بودم پدرم می‌گفت:

اگه سارا رو بهت ندادن چیکار می‌کنی اونوقت؟!

منم می‌گفتم می‌دزدمش :). البته این در شرایطی بود که پدر سارا، مدیر مدرسه بود و مسلما برای دزدی من باید مشقت زیادی رو تحمل می‌کردم! اما خب باز هم روی این مسئله اصرار داشتم. ولی با توجه به اینکه من به شدت از شب می‌ترسیدم بی‌خیال سارا شدم و رابطه حسنه شاگرد-مدیری رو تبدیل به شاگرد-پدرزنی نکردم!

گزینه‌ی بعدی دخترخاله بود! البته این بر‌می‌گرده به همون زمان دبستان و موازی با سارا! در واقع دخترخاله شوخی مادرم با من بود که من جدی گرفتم! پسر هفت هشت ساله، و دختر چهارده پونزده ساله! همیشه هم دخترخاله جواب مثبت می‌داد! اما بعدش لپامو می‌کشید و ابهت دروغین منو خورد می‌کرد! هنوزم که هنوزه دخترخاله رو می‌بینم خجالت می‌کشم! اما خب بچه بودم و خام دیگه، خودتون به مرحمت خودتون ببخشید!

گزینه بعدی هم‌سفر بود که قبلاً راجع بهش نوشتم! این بنده خدا تو همون سال که کنکور داده بودم با ما مشهد اومد. البته منظور از ما در اینجا حدود بیست تا سی نفر فامیل بود! پنج شیش تا ماشین که به سمت مشهد رفتیم همگی! من قضیه رو با دایی جان در میان گذاشتم و دایی هم به طور کاملا منطقی منو منصرف کرد! البته من این مورد رو چهرشو ندیدم که می‌تونه شایان توجه باشه.

مورد بعدی، هم‌کلاسی بود! ایشون رو من سر همون کلاس اول دانشگاه دیدم. در واقع ندیدم، شنیدم! من معمولاً کلاس‌ها رو عقب می‌شینم، ایشون هم جلو بود. من به شدت مجذوب صدا و حجاب و نمره و شباهت شماره دانشجویی‌ش با خودم شده بودم! نمره و شماره دانشجویی رو از اونجا فهمیدم که من فک می‌کردم نمره‌ی این دختره نمره‌ی منه! و به خودم افتخار می‌کردم که با اینکه امتحان رو گند زدم ولی نمرشو خوب شدم! دریغ که همش نمره‌ی اون بود! اشتباه من تو این مورد، اشتباه مورد قبل هم هست! چهره! من بازم چهره‌‌ی ایشونو ندیدم! یعنی بعدش که دیدما، برق از کله‌ی مبارک بپریده و ناچار به ترک عادت(عشق) شدیم!

مورد بعدی هم دیگه ندارم دیگه! بسه دیگه خسته شدیم! آها... این یکی هست ولی خب. باشه بابا میگم...

مورد بعدی بازم هم‌کلاسیه. البته این هم‌کلاسی جدیده. این مورد گرامی رو بنده در میانه‌ی میان‌ترم‌ها کشفیدم که ای کاش نمی‌کشفیدم، یعنی بعد میان‌ترما می‌کشفیدم. بعد از مشقتی که برای پیدا کردن اسم پشت سر گذاشتم، که خدمتتون قبلا عرض کردم، به حاجی الف سپردم که اطلاع بدهند برای خواستگاری، و همانطور که باز هم قبلا خدمت مبارکتون عرض کردم، به دلیل سربازی و شغل(نه با درآمد زیاد :)) رد گشتم! اما خب تا اطلاع ثانوی پرونده ایشان در مرکز قلب من مفتوح مانده و در نوبت بررسی فوری قرار دارد! لازم به ذکر است که متهمه مذکوره از زمانی که بنده برای سیکل خواستگاری از جانب حاجی الف اقدام نموده‌ام، مشاهده نشده و ساختار دوری و دوستی، از جانب حقیر، در دستور کار قرار گرفته است!

ااا مورد آخری رو مطرح کردین پس؟

آقا شما به نظرم اول چهره رو ببینید از این به بعد :))
مطرح که بله. در دست احداثه

چشم لحاظ می‌کنم :دی
ماشاالله!!!!!!!!!! :|
بله بله
مورد سه خیلی خوب بود😁
سنش بیشتر از من بود 😬
اهان خب سنش مورد داشته 
من فکرکردم چهرش مورد پسند نبوده😊
چهرشو که کلا ندیدم :)
سلام
بنظرم انقدر ساده از دوست داشتناتون نگذرید.. منظورم اینه بچگانه یا واقعی به خودتون ثابت کنید درسته یا نه بعد تصمیم بگیرید.
ان شاء الله بهترینا نصیبتون بشه🌸
سلام
دو مورد اول که هیچی D:
دو تای بعدی سنشون بیشتر از من بودن، و خیلی بچه بودم و چهره چهارمی رو هم که الان می‌بینم نمی‌پسندم(نمیدونم چرا قبلاً می‌پسندیدم)
آخری هم که فعلاً بنا به توصیه یه عالم بزرگواری صبر پیشه می‌کنیم تا فرصت مناسب پیش آید.
خیلی ممنون. ان شاء الله برای شما و همه هم
جه جالب
دختر خاله از همشون خنده دار تر بود
بعضی وقتا دلم برای آقایون میسوزه با این همه مشقت برای دوست داشتن!
مشقته واقعاً :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
افکار یک دانشجوی کورد مهندسی :)
Designed By Erfan Powered by Bayan