ابتدائا مراجعه کنید به چرا این همه تقلا؟!

دراز به دراز در خط ساحل افتاده بود. قصد بلند شدن نداشت. فقط خیره به ابرهای تیره‌ی آسمان بود. شاید به دنبال راه دیگری برای خلاص کردن خودش از زندگی. و یا در فکر اینکه شاید بتواند به خودش یک‌بار دیگر فرصت زندگی بدهد.

-در واقع باید خیلی جلوتر می‌رفتی! بچه دوازده ساله هم اونجا غرق نمی‌شه!

پسرک در چهره‌اش تعجبی دیده نمی‌شد. و هنوز آسمان را نگاه می‌کرد. تنها نشانه حیات او پلک زدن و بالا و پایین رفتن قفسه سینه‌اش بود. هنوز زنده است اما حرفی نمی‌زند. انگار صد سال است که آنجا افتاده و هیچ تکانی نخورده.

-چرا دریا حالا؟! تو از اون آدمایی هستی که حتی بعد مرگشون هم می‌خوان معروف بشن؟! دین دی دیرین!!! سرخط خبرهای مهم امروز! پیدا شدن جسد یک جوان در نزدیکی ساحل. جستجوها برای پیدا کردن خانواده این جوان هنوز ادامه دارد!... این‌طوری معروف شدنت قطعیه ولی خب می‌خوای چیکار؟! تو که دیگه ریق رحمت رو اون موقع سر کشیدی!

دو قدمی آن‌طرف‌تر روی ساحل نشسته بود و زانوانش را در بغل داشت. انگار داشت برای پسرک لالایی می‌خواند و پسرک عمیق‌تر به خواب می‌رفت!... در دستش یک قاصدک بود که مدام آن را می‌چرخاند و آن‌را بالاتر و در امتداد چشمانش می‌گرفت و پسرک و دریا را پس‌زمینه‌ی قاصدک می‌گذاشت.

- حالا چی شده؟! پولاتو دزدیدن؟ قرض بالا آوردی؟ نکنه!... عاشق شدی؟! ای بسوزه پدر عاشقی! بمیرم واست. معلومه اولین بار بوده عاشق شدیا! تو حالا حالاها وقت داری! این همه دختر تو شهر هست! حالا یکیشونو بهت ندادن غمباد گرفتی؟ دیگه حالا چرا خودتو می‌خواستی سر به نیست کنی؟!

پیاده‌روی‌اش روی مغز پسر ادامه داشت! پسرک چشمانش را کمی درشت کرد و در حالی که هنوز بالا را نگاه می‌کرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و پشتش را از ساحل خیس جدا کرد. گردنش را به سمت دختر کج کرد. چشمانش از آب دریا قرمز شده بود یا از اشک!! خواست چیزی بگوید! اما نگفت و پا شد. هر که بود حتماً تا چند ماهی مدام خدا را شکر می‌کرد که زنده مانده. اما او ناراحت بود. بر خط ساحل راه افتاد، گویا داشت نقشه‌های جدیدی می‌کشید! سقوط؟ خفگی؟ یا قرص؟

- خودکشی واسه آدمای بی‌عرضه‌س. واقعاً متاسفم واست! لااقل یه تشکر خشک و خالی بکن که نجاتت دادم! کم مونده بود خودم غرق شم.

هنوز سه قدم از دخترک دور نشده بود که ایستاد. چند نفسی صبر کرد، اما دوباره راه افتاد. دخترک هم بلند شد، قاصدک را انداخت، با قدم‌های بلند و لات مآبانه در پی پسرک رفت. مدام این‌طرف و آن‌طرف ساحل را نگاه می‌کرد. گویا دنبال چیزی می‌گشت.

...