نوشتار این پست از دیشب تا به امشب بوده است...

از این کنارا داشتیم رد می‌شدیم یه دسته عزاداری دیدم. (شروع شد یعنی؟!) این کنار دسته‌ها هستند خانوما که عزاداری می‌کنند؟

خب الان فلاش‌بک

من در کودکی با تقریب نسبتاً خوبی از اون بچه‌هایی بودم که به خاطر جو نامناسب بازی‌های درون‌محله‌ای، در خانه مشغول به آتش‌بازی‌های خود بودم. البته ناگفته نماند که بحث اصلی بیشتر خودم بودم. یعنی ترجیح می‌دادم که تنها باشم، و اکثر وقت من با دعواهایی که با برادر و خواهر انجام می‌دادم به خوبی و خوشی می‌گذشت!

در مدرسه هم این‌گونه بود، ترجیح می‌دادم گوشه حیاط مدرسه و به دور از الم‌شنگه‌های بچه‌ها و به تنهایی وقتم را بگذرانم. تفکیک جنسیتی برای من از راهنمایی اتفاق افتاد. به دلیل کم بودن جمعیت روستا هنوز که هنوز است مدارس ابتدایی مختلط است.

به نظرم برای یک پسر و دختر خوب نیست که زیر نظر یک معلم ناهم‌جنس افکارش شکل بگیرد... منظورم شکل‌گیری عقاید دخترانه در پسران است. و بالعکس.

تا سال سوم چهارم من متوجه حضور دختران در کلاس نبودم. البته می‌دانستم هستند. اما خب بر سر کل‌کل‌های دختر‌پسرانه من و یکی از دخترکان، وجود دختران برای من تثبیت شد و کم‌کم بخشی از افکار من به فکر کردن به آنان و علی‌الخصوص وی گردید. دختر مدیر مدرسه...

جهت سهولت مطلب، بنده یک اسم به ایشان نسبت می‌دهم فعلا. مثلاً سارا. شاید هم واقعا‌. به هر حال به قول آقای مرادی کرمانی «شما که غریبه نیستید».

در واقع من فکر می‌کردم چون کودک بودم و کودکانه نگاهش می‌کردم او زیباست. اما خب نه. ولی خب در یک‌سری خواستگاری‌هایی که پسرعمویش از او نموده‌بود و یک‌سری جواب مثبت و منفی رد و بدل شده بود، به قولی اسم بر رویش گذاشته بودند و لذا در لیست گزینه‌های من قرار نگرفت. بدا به حالش.

چقدر فلاش‌بک عمیق بود!

از محرم داشتم می‌گفتم! در واقع بحث اصلی من زنجیرزنی‌های محرم بود. از همان کودکی بی غل و غش نبود.

همیشه فکر می‌کردم که سارا دارد از آن طرف من را نگاه می‌کند!

گرچه من آنقدر خجالتی هستم و بودم که فقط به خاطر اصرار خانواده زنجیر می‌زدم. خب همون پشت بشین سینه بزن خب :/

یادمه یه بار مریض شده بودم و یه روز مدرسه نرفتم. پدرم چند وقت بعد گفت که گویا یکی از دخترها سراغ مرا می‌گرفته. در واقع من معنی خنده‌های پدرم را هنوز که هنوز است نمی‌فهمم.

خب دنیای بچگی خیلی تعاریف متفاوتی با الان داره. واسه همین زیاد حرف‌های پسرکان به دخترکان برای ازدواج، در کودکی را جدی نگیرید! این آخریه الان مثلاً خطاب به بلاگرهای دختر زیر ده سال است!!