روستا همانند قبل بود. انگار زلزله‌ای نیامده، انگار همان سال‌های پیش است. اما فرق دارد. شاید معماری اینجا به گذشته برگشته باشد، اما مردمانش ده سالی پیرتر شده‌اند. من نیز.

این طرف حیاط خانه هیچ دیواری نیست، روستا همه در دید من، و من در دید همه‌ی روستا. اینجا به نظر مراسمی‌ست. فامیل و مردم دور هم در خانه‌ی این پایین دور هم جمع شده‌اند. یک خانه‌ی دیگر هم چسبیده به همین خانه در حیاط هست، اما بزرگتر، هشت پله به بالا می‌خورد و هم‌کف هیچ نیست جز مشتی سیمان و ماسه و سنگ. آنجا خانه‌ی دایی است، کنار هم، خانه‌ی خدابیامرز مادربزرگم.

دقیقاً نمیدانم که کجا بود. یک جایی شبیه خانه مادربزرگم و در همان حیاط. جمعیت دور هم بودند. یک نفر اینجا خیلی شبیه من است، ولی کودک است. احساس پدرانه‌ای که هیچ‌وقت نداشتم در خودم نسبت به او حس می‌کردم. من پدرش بودم. پسرم داشت در میکروفون می‌خواند. بسم الله الرحمن الرحیم را به اصوات مختلف و زیبا می‌خواند. به خودم می‌بالیدم. خدایا شکرت. داشتم لیوان‌ها را جمع می‌کردم. پسرم میکروفون را گذاشت و به کمکم آمد. بی هیچ حرفی به او فهماندم که میکروفون را بگیر، مردم دارند از ذوق می‌میرند.

پسردایی‌ام اینجاست. بیرون. در حیاط. خدایا! یک لحظه فهمیدم که من خوابم و همه‌ی این‌ها خواب است. ولی نه. نمی‌شود. تمامی هرچه که می‌بینم واقعیست. خیلی واقعی. شک داشتم، اما نمی‌دانستم چکار باید بکنم. فقط می‌دانستم که بیدارم. اما من پسر نداشتم! حتی زن هم ندارم!! همسر؟! او کجاست؟! حال باید گشت! اما هر لحظه بیم بیدار شدن از خواب داشتم.

نبود.. انگار خودم هم منتظر او بودم. در آن خواب منِ مجازی‌ام منتظر برگشت همسرم بود، ولی من واقعی‌ام به دنبال آن بود که او را ببیند قبل از آنکه از خواب بیدار شود. هر دو مضطرب! فقط یک ماشین دیدم که داشت می‌رفت بالا. آنقدر پر بود که چهره‌ی آشنایی کنار شیشه‌اش پیدا نبود. یعنی در آن ماشین هستی؟؟ کجایی؟! چرا من داد نمی‌زنم که همسرم کجاست؟! چرا به دنبال ماشین نمی‌دوم؟! شاید همین نزدیکی‌ها باشد! این همه جمعیت در خانه؟! چرا حیاط خلوت است؟! چرا کسی نیست که سراغ او را بگیرم؟! پسرم کجاست؟!

شاید چون فهمیده بودم که خواب هستم، همه چیز فرار کردند. حتی یادم است که اسم پسرم را هم می‌دانستم، اما الان نمی‌دانم.

لااقل می‌گذاشتید پسرم را ببوسم!!! :)