خیلی سخته که نتونی درست و حسابی بخندی... نتونی از اون خنده‌ها که بعدش ((آخه دو نصف شب رو موتور، تمرین مداحی؟؟ آرامش رو از ما سلب کردن!!)) تموم دندون‌هات به ردیف در بیان و مثل آدم کنار هم نشسته باشن، روانه مخاطب کنی...

خجالت کشیدن در حین خندیدن... خنده رو زهرمار آدم می‌کنه... فلذا تصمیم بر آن شد که ارتودنسی کنم. البته همین‌جا من اعتراف می‌کنم که واقعا این چند وقته که این سیم‌ها درون دهان من هستن، لذت ته‌دیگ خوردن، ساندویچ گاز زدن، گاز گرفتن بچه‌ها، نون خشک خوردن و ... از من سلبیده شده.

باور کنین کابوس‌هایی که می‌بینم اینه که براکت‌های ارتودنسی‌م افتادن... :/ بیشتر واسه پولش نگرانم...

این عکسی که ضمیمه شده چند تا مزیت واسه من داشت.

یکی اینکه کلا دندونامو زیارت کردم از خیلی نزدیک.

دوم اینکه فهمیدم تعداد دندون‌هام سی و دو تا هستن((از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که این رو تو گوگل هم نوشته:/))

سوم هم اینکه فهمیدم وقتی آدم می‌خنده خیلی جذاب‌تر می‌شه!

الان پیش خودتون میگین عجب آدم خودپسند و خودشیفته‌ای! به هر حال من صادقانه گفتم. D:

چهارم. قیافه‌ی بعضی خانوم‌ها در ده سال آینده قابل تفکیک از هم نیستن!!

رفتم عکس دندون بگیرم دم در خانومه اسم منو نوشت و مشخصات دکترمو گرفت. بعد که رفت داخل عکاس‌خونه. بعدش که نوبت من شد و رفتم دوباره خانومه شروع کرد به پرسیدن همون سوالا :/ دوباره جواب دادم. پنج دقیقه بعدش دوباره پرسید :/ گفتم خانوم من سه باره دارم میگم مشخصاتو خب. بنویس یادت نره :/ بهش برخورد گفت شما مشکل روانی دارین آقا!! بعد که چراغ‌ها رو روشن کردن گفتم عه، چقد شبیه همید!! به جان خودم یکی بودن :|

پنجم. وقتی که بعد دو ماه می‌رم عکس رو تحویل بگیرم، با رفیق شفیق به پیاده‌روی در شهر می‌پردازم و به غایت لذت برده و دایره لغات انگلیسی خود را افزایش می‌دهم...

ششم. موضوع یه پستم جور می‌شه D: