«از پست‌های قدیمی»

صبر کن... بیا جامانده‌هایت را ببر...

عطرت ... تصویرت در نگاهم ... عشقت در دلم ... همه جامانده‌اند ...

صبر کن... دلم... دلم را برده‌ای... بیا باقیش را ببر... من را نیز با خودت ببر...

تو که این همه از تمناهای من را دور ریختی...

سنگینی عشقم به تو را ... نامه‌هایم از سر دلدادگی را ... همه را دور ریختی...

سبک شدی؟... سبک که شدی لااقل چشمانم را می‌بردی...

چشمانم را می‌بردی... کنار آینه آویز می‌کردی...

چه زیبا شده‌ای امروز... موهایت چقدر زیباست... چه پریشان‌اند... از امواج دریا به ارث برده‌اند شاید...

چشمانت... چشمانت... تا که چشم در چشم تو می‌شوم دنیایم تهی می‌شود... تمام جانم فرو می‌ریزد... یک‌باره در جان من می‌آیی، من دیگر من نیستم، من جان توست... جان من هیچ...

بگذار چشمانم تا ابد پیشت بماند، بگذار لااقل فقط از تمام جانم، چشمانم عاشقت بمانند، خیلی بی‌قراری می‌کنند... بیا چشمانم به قربان تو...