سلام :)

هر بار که اینجا میام تصورم اینه که به محض ورود به شهر باید بوی بهارنارنج بشنوم، اما نه. با ترافیک و هوای گرم بیشتر مواجهم اینجا... :/

برادرم این‌طرف‌ها درس میخونه. ما دیروز صبح راه افتادیم و شبش هم رسیدیم. من موندم تو خوابگاه، کنار برادر(البته الان فقط خودم می‌باشم)، و خونواده هم امروز صبح راه افتادن به سمت خونه.

اینجا الان هوا ابری، شرجی، درحال انتخاب واحد و در پاره‌ای از نقاط همراه با بارش پراکنده گزارش می‌شود. از مصادیق درد گرفتن قلب من در تابستان امسال می‌توان به عدم توفیق زیارت (چه مشهد، چه قم و چه دیدار یار) اشاره کرد. هم‌اکنون در طبقه اول خوابگاه و در کنار پنجره، موازی با امتداد پنجره‌ی رو به کوچه، پشت لپ‌تاپ و درحال دیدن درختانی که اسم هیچکدومشون رو نمیدونم در حال تایپ می‌باشم است D:

زمان انتخاب رشته سه سال پیش با خودم فکر می‌کردم که یکی از دانشگاه‌های شمال رو بزنم و برم از هوای اونجا لذت ببرم! اما الان که فکرشو می‌کنم نه. هم هوای شرجی رو دوس ندارم. هم اینکه فکر می‌کنم باید خیلی از فاکتور کیفیت دانشگاه عدول می‌کردم. اما خب دانشگاه خودم هم آب و هواش خوبه. پاییزاش لنگه نداره...

فرداشب راه می‌افتم دانشگاه خودم. این یه روز و نصف هم می‌خوام یه چرخی این دور و اطراف بزنم. امیدوارم قسمت بشه دریا رو هم ببینیم :/... اما خب یه معامله با آب و هوا می‌کنم O_o من نمی‌رم دریا رو ببینم عوضش تو بیا و یکم ببار... جان من روی منو زمین ننداز...

از این دخترا هستن که روسری بلند و رنگی رنگیا دارن؟ همین که الان رد شد. دوست دارم D; البته اگه این وضعیت گرونی جواب بده همون خودش کافیه بیاد! من روسری رو می‌گیرم... :/

یکی از دوستان هم جدیدا به قائله مرغان پیوند خوردند. من از همینجا بهشون تبریک عرض کرده و از خداوند متعال برایشان خوشبختی عاجل و ارزانی دلار آرزومندم...!

جالبه که بچه‌ها در یه سری موارد از من مشورت می‌گیرن؟ مثلا معرفی کتاب ازدواج! اصلا جالب نیست :/ زشته که نخونده باشن تا قبل از عقد...