اولین تشکر را در همین ابتدا به سوی این خروس بی محل صاحب خانه روانه میکنم که دارد حال خوب من بعد از دیدن فیلم را به هم می ریزد. ناچارا هدفون گذاشته و ادامه پست را با شنیدن آهنگ شب چارتار می نویسم...

(شب(آرمین گرشاسبی؟) playing)

شاید باید اول از همه گله کنم از رفیق شفیق که رفت، خب بذار راحت بهت بگم رفیق. اینو هیچوقت بهت نگفته بودم : بعد از خانواده‌ام تو صمیمی ترین شخص زندگی من هستی :) نگی به کسی :))

(تو در مسافت بارانی(محسن چاوشی) playing)

همیشه انسانها با منطقشان در نبردند... و اکثرا هم یک غول بزرگ پشت این کله وجود داره که نمیذاره آدم دلو بزنه به دریا...

(پاییز(مهدی یراحی) playing)

چقدر پیش میاد که آدما این غول رو زمین بزنن؟ خیلی کم. من الان در نبردم. در واقع الان بازی صفر صفره و من یه پنالتی از حریف گرفتم. دقیقه نود و دو. اگه امشب ببرم دیگه تمومه. این پنالتی وجوه زیادی داره.

(تو بری بارون(محمد علیزاده) playing)

در واقع میدونم نباید این آهنگا رو گوش بدم :)... آها پرانتز( من اگه انسان آفریده نمیشدم حتما قاصدک میشدم؛ چون باید دل نبنده و همیشه بره!) واقعا هیچ دلیل منطقی برای نوشتن این متن وجود نداره. چون الان اون غوله داره زمین میخوره ولی مونده...

(بعد تو(محسن یگانه) playing)

شاید یکم بر اساس احساس ناخواسته مبتنی بر این آهنگاست. شاید... خب! در واقع خاطره ای نیست که منو آزار بده. سال اول من عاشق یکی از اون دخترایی شدم که اون جلوی کلاس مینشست. کاملا غیرمنطقی. یک دنیای بزرگ از اوشون رو به طور خیلی عجیبی داغون کردم. البته فک میکنم نتیجه یه سری افکارات بود که نشستم واسه خودم ساختم. به قول خودم هیچی حقیقت نمیشه :) شباهت اون خانوم با یه کسی که نمیشناختمش ولی احساس میکنم میشناختمش، خیلی از خیالات ساختگی بود و دقیقا نمیدونم از چه روزی به بعد پاک شد!! 

گوشم درد گرفت ولی خروسه باز داره صدا میده :|

الحمدلله پاک شد اون احساس...

الان داره غول منطق غلبه میکنه...

فکر میکنم تو این دنیا یه چیزی شبیه روح سرگردان توی یه کافه که داره مکالمات بین مشتریا رو گوش میده، اون چیزیه که من میخوام... یا یه نظافت کننده ی سالن تئاتر که همه ی تئاترا رو میشینه میبینه...

...

در واقع نشد که غول رو زمین بزنم :(...

(عمو زنجیرباف(محسن چاوشی) playing)

فیلمنامه نویس....... در واقع این امکانش هست. شاید همون قاصدک آزاد میشم... مثل یه روح سرگردان وسط یه کافه... یا نظافتچی یه سالن تئاتر... یا یه دانشجوی رشته عکاسی که روش نمیاد از دختر همکلاسیش عکس بگیره... یا یه مرد... یه مرد که میفهمه سرطان داره و میخواد بمیره...

(من، پنجره، ساعت playing) واقعا چیه اصلا دوسش ندارم :/

آها. گفتم سرطان داره و داره می میره. و واسه اینکه به زنش یه زندگی بی غم از دست دادن خودشو هدیه بده به زنش خیانت میکنه. تا زنش بره... و میره... هم زنش... هم خودش میره یه جایی که آخرای عمرشو به دور از زن و زندگی و خاطره و دختر ده سالش بگذرونه. و خب متاسفانه نمی میره :)... بعد چند سال برمیگرده... شاید باید برنمیگشت... اما مسئله اینا نیست. مسئله داستان نیست. مسئله دنیاییه که داره تو ذهن من بزرگ میشه و تا به بلوغ نرسه من باید اون رو با خودم حمل کنم و شاید اون مرد باشم حتی اگه نیستم.. 

مثل اینکه سخته. ولی شاید بشه...

شدیدا شدیدا شدیدا منو ببخشید واسه این درهم برهمیات...