آزاد

شما که غریبه نیستید


برگ

هوا سرد شده! خیلی! تا دیروز شاخه‌ی درخت مأمنم بود، اما امان از بادهای پاییزی! آمد و ما را از دستان خشن درخت رها کرد و به دامان رهگذران انداخت! مدام منتظر بودم که پسرک یا دخترکی مرا بگیرد و روبروی صورتش بگذارد و چیلیک! ما را ثبت کند! اما رفتگر مرا جارو کرد.

روی زمین خیلی با شاخه فرق دارد! آنجا که بودم از هم‌ولایتی‌ها دور بودم، اما الان یک مشتمان در کنار هم دراز به دراز خسته و آزرده، خوابیده‌ایم! منتظر عابری مانده‌ایم که بیاید پا روی قولنج ما بگذارد که بلکه خستگی دو فصل زندگی، از تن ما در رود!!!

:((
چرا؟؟ 
تو واقعن منتظر بودی یکی بیاد این جوری مسخره بازی در بیاره عکس بگیره باهات؟؟؟!
برگ عزیزم، برگ!
چه دید خوبی داشت این برگ، نسبت به افتادن و له شدنش زیر پای رهگذرها :)
نیک‌اندیش بودند :)
برگ غریب(:
برگ خسته :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
افکار یک دانشجوی کورد مهندسی :)
Designed By Erfan Powered by Bayan