آزاد

شما که غریبه نیستید


مشکلات عدیده

این که الان تصویر کاملی ازش تو ذهنم ندارم(حضرت یار را) که حتی تصورش کنم!... این دیگه نوبرشه...

...

طی یک ماه فکر نکردنی که داشتم به نتایج خوبی رسیده بودم! (یعنی فکر کردن هم همیشه خوب نیست). راحت خوابیدن، افزایش تمرکز، دیدن جنبه‌های مختلف زندگی به طور شفاف‌تر و بهبود شرایط درسی!(البته درسیش هنوز معلوم نیست آنچنان، ولی تا الان خوب بوده)

این که گفتم "رسیده بودم" فعل گذشته بود چرا؟ چون که امتحان‌هام تموم شده و فک کنم به سیکل فکر کردن دارم می‌رسم!

...

جدیدا میخوام یه سری رویا ببینم ولی فعلا توفیق نشده! اگه توفیق شد میام اینجا و شرح میدم شما هم فیض ببرید از رویابینی من!

...

یه نکته جالب! میشه واسه بعضی عشق‌ها دلیل آورد! نمیدونم راستکی هستن یا نه، ولی قانع میشم!


چشمانم به در خشکیدند

امروز هر چه قدر که در رو نگاه می‌کردم از تو خبری نمی‌شد! من به درک، لااقل بیا بشین پای درسِت دختر! می‌افتی‌ها!

__

امروز از یه نمایشگاه تو دانشگاه دو تا روسری گرفتم! خانومه میگه مبارک باشه، واسه خودتونه یا خانومتون؟!

:| خودم یا خانومم؟!

__

می‌گم! اگه داروساز تو بیان هست بیاد یه لطف کنه! یه دارو می‌خوایم که بتونه حافظه مغز رو, چهل پنجاه روز قبلشو پاک کنه!

__

پ.ن: در مورد پست قبل باید بگم که نتونستم! فکر روی فکر تلنبار می‌شه و نیاز به تخلیه فوری داره! نمی‌شه یه ماه هم دل کند.

پ.ن: شب بخیر، یعنی صبح بخیر :)


همزاد

امروز و دیروز دارم یه نفر رو می‌بینم عینا شبیه به همون مورد آخر. احساس می‌کنم همزادشه. کیفش فرق داره فقط. الانم میخوام برم ریاضی مهندسی ببینم کیفشو عوض کرده یا اینکه باید برم سراغ همزادش! البته اگه همزادش باشه نمی‌رم سراغش! اصن حس خوبی ندارم...

____

بعدالتحریر: 

اون فردی که می‌دیدم همزاد بود 😮😲 الله اکبر


برگ

هوا سرد شده! خیلی! تا دیروز شاخه‌ی درخت مأمنم بود، اما امان از بادهای پاییزی! آمد و ما را از دستان خشن درخت رها کرد و به دامان رهگذران انداخت! مدام منتظر بودم که پسرک یا دخترکی مرا بگیرد و روبروی صورتش بگذارد و چیلیک! ما را ثبت کند! اما رفتگر مرا جارو کرد.

روی زمین خیلی با شاخه فرق دارد! آنجا که بودم از هم‌ولایتی‌ها دور بودم، اما الان یک مشتمان در کنار هم دراز به دراز خسته و آزرده، خوابیده‌ایم! منتظر عابری مانده‌ایم که بیاید پا روی قولنج ما بگذارد که بلکه خستگی دو فصل زندگی، از تن ما در رود!!!


لیست سیاه

یادمه دبستان که بودم پدرم می‌گفت:

اگه سارا رو بهت ندادن چیکار می‌کنی اونوقت؟!

منم می‌گفتم می‌دزدمش :). البته این در شرایطی بود که پدر سارا، مدیر مدرسه بود و مسلما برای دزدی من باید مشقت زیادی رو تحمل می‌کردم! اما خب باز هم روی این مسئله اصرار داشتم. ولی با توجه به اینکه من به شدت از شب می‌ترسیدم بی‌خیال سارا شدم و رابطه حسنه شاگرد-مدیری رو تبدیل به شاگرد-پدرزنی نکردم!


اندر احوالات یک جفت چشم سیاه!

یکی از عوامل شقاوت انسان پول است! و عامل شدیدتر عشق!

همانطور که پول زیاد میتونه باعث بدبختی بشه، در عین حال کم پولی هم می‌تونه باعث بدبختی بشه! پس می‌شه نتیجه گرفت که عشق، چه زیادش و چه کمش، می‌تونه باعث بدبختی بشه...

شقاوتی که در نزدیکی من است نه از کم‌پولی، نه از بیش‌پولی، نه از کم‌عشقی و نه از بیش‌عشقی است! شقاوتِ در نزدیکی من، میانه‌ی عشق است!

اوهوم! عشق و پول حتی میانه‌شان هم در قریب شقاوت‌اند...

افکار یک دانشجوی کورد مهندسی :)
Designed By Erfan Powered by Bayan