کلیشه‌ای از دل یک دل

۳ مطلب با موضوع «شما که غریبه نیستید» ثبت شده است

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ آزاد
به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

این دو ترم رو به سلامت بتونم بگذرونم مطمئنا بعدش یه ماه میرم سفر :/

یک اینکه واقعاً غلط کردم که دو تا کار رو با هم قبول کردم

دو اینکه هیچکدوم هم راضی نمیشن من یکیشو بذارم برم، خب نامردا کمرم رگ به رگ شد

سه اینکه حالا سر من کار ریخته، نمیدونم چه جوّیه افتاده بین بچه‌ها و حاجی س، که گیر دادن بیا شوهر کن :| ...

این یکی که میگه یکی رو واست بیرجند پیدا کردم( کجای دلم بذارم؟)

اون یکی که میگه طرف آشناست :/ میگم من تعداد دخترهایی که تو دانشگاه میشناسم به تعداد انگشتان دستم نمیرسه، که اگه راه داشت خودم اقدام میکردم.

حاجی هم که امروز داره به من میگه که نبینمت بی یار و یاور، چرا زن نمی‌گیری؟

شاید باورتون نشه ولی همین حاجی که میگفت زن بگیر امروز، همین حاجی، من تو سیکل خواستگاری دخترش قرار گرفتم ترم قبل، که جونم در اومد از بس لفتش دادن. تهش هم استخاره کردم بد اومد :( گفتم بسه دیگه نمیخواد پیگیری کنی لینک جان... خوبه حاجی نمیدونه من خواستگار دخترش بودم😂

آها. میخواستم بگم که ولم کنین به حال خودم. ما بیخیال شدیم شما حالا گیر دادین؟

بایا من یکی دیگه رو میخوام😁 الکی!

پ.ن: ممنون از لطف عزیزان که در این شرایط بقرنج اقتصادی به یکباره به یاد عذب بودن من افتادند...

پ.ن: یادم باشه جریان چند تا خواستگاری در نطفه خفه شده رو واستون بگم...

۰۹ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۸ ۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آزاد
دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۵ ق.ظ آزاد
دبستان

دبستان

نوشتار این پست از دیشب تا به امشب بوده است...

از این کنارا داشتیم رد می‌شدیم یه دسته عزاداری دیدم. (شروع شد یعنی؟!) این کنار دسته‌ها هستند خانوما که عزاداری می‌کنند؟

خب الان فلاش‌بک

من در کودکی با تقریب نسبتاً خوبی از اون بچه‌هایی بودم که به خاطر جو نامناسب بازی‌های درون‌محله‌ای، در خانه مشغول به آتش‌بازی‌های خود بودم. البته ناگفته نماند که بحث اصلی بیشتر خودم بودم. یعنی ترجیح می‌دادم که تنها باشم، و اکثر وقت من با دعواهایی که با برادر و خواهر انجام می‌دادم به خوبی و خوشی می‌گذشت!

در مدرسه هم این‌گونه بود، ترجیح می‌دادم گوشه حیاط مدرسه و به دور از الم‌شنگه‌های بچه‌ها و به تنهایی وقتم را بگذرانم. تفکیک جنسیتی برای من از راهنمایی اتفاق افتاد. به دلیل کم بودن جمعیت روستا هنوز که هنوز است مدارس ابتدایی مختلط است.

به نظرم برای یک پسر و دختر خوب نیست که زیر نظر یک معلم ناهم‌جنس افکارش شکل بگیرد... منظورم شکل‌گیری عقاید دخترانه در پسران است. و بالعکس.

تا سال سوم چهارم من متوجه حضور دختران در کلاس نبودم. البته می‌دانستم هستند. اما خب بر سر کل‌کل‌های دختر‌پسرانه من و یکی از دخترکان، وجود دختران برای من تثبیت شد و کم‌کم بخشی از افکار من به فکر کردن به آنان و علی‌الخصوص وی گردید. دختر مدیر مدرسه...

جهت سهولت مطلب، بنده یک اسم به ایشان نسبت می‌دهم فعلا. مثلاً سارا. شاید هم واقعا‌. به هر حال به قول آقای مرادی کرمانی «شما که غریبه نیستید».

در واقع من فکر می‌کردم چون کودک بودم و کودکانه نگاهش می‌کردم او زیباست. اما خب نه. ولی خب در یک‌سری خواستگاری‌هایی که پسرعمویش از او نموده‌بود و یک‌سری جواب مثبت و منفی رد و بدل شده بود، به قولی اسم بر رویش گذاشته بودند و لذا در لیست گزینه‌های من قرار نگرفت. بدا به حالش.

چقدر فلاش‌بک عمیق بود!

از محرم داشتم می‌گفتم! در واقع بحث اصلی من زنجیرزنی‌های محرم بود. از همان کودکی بی غل و غش نبود.

همیشه فکر می‌کردم که سارا دارد از آن طرف من را نگاه می‌کند!

گرچه من آنقدر خجالتی هستم و بودم که فقط به خاطر اصرار خانواده زنجیر می‌زدم. خب همون پشت بشین سینه بزن خب :/

یادمه یه بار مریض شده بودم و یه روز مدرسه نرفتم. پدرم چند وقت بعد گفت که گویا یکی از دخترها سراغ مرا می‌گرفته. در واقع من معنی خنده‌های پدرم را هنوز که هنوز است نمی‌فهمم.

خب دنیای بچگی خیلی تعاریف متفاوتی با الان داره. واسه همین زیاد حرف‌های پسرکان به دخترکان برای ازدواج، در کودکی را جدی نگیرید! این آخریه الان مثلاً خطاب به بلاگرهای دختر زیر ده سال است!!

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۵ ۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
آزاد
جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۶ ق.ظ آزاد
دوباره احتمال :)

دوباره احتمال :)

اینقدر این چند وقته پست نذاشتم که الان پشت دریچه مغزم یه هفت هشت تا مطلب یه لنگه‌پا منتظر بیرون پریدن وایستادن... 

کلا فرقی نمی‌کنه احتمال یه چیزی چند درصد باشه! البته در بعضی شرایط، اونم واسه من.

یادمه با یکی از دوستان داشتیم راه می‌رفتیم، من گفتم که الان می‌خوای به چه کسی فک کنم که الان ظاهر شه؟ از بس که هر کی تو فکرم باشه ظاهر میشه!

نه خود طرف همیشه ظاهر شه. مثلاً اسم دختره فرض کنید یه گُل باشه. مثلا!!!!

دو روز بعدش می‌بینی همایش اون گل رو برگزار می‌کنن... قیمتش تو سطح جهانی بالا می‌ره!!! و کل دانشگاه تصمیم می‌گیره که نصف گل‌های دانشگاه رو برداره و به جاش اون گل رو بکاره :/

خب از اینجاش مصادیق واقعی رو میگم...

ابتدائاً اگر یه علاقه کوچیک هم باشه، با این شرایط احتمالاتی شدت پیدا می‌کنه. مثلا!!!!! مثلا شما به یه موضوع درون‌رشته‌ای علاقه‌مندید. بعدش یه گروه تشکیل می‌شه از دوستان عزیزتر از جان. البته با حضور همون خانم.

کلاس‌هاتون همش با همون می‌افته. همش!!!! توی دانشگاه با جمعیت ده‌هزار نفره روزی صد بار می‌بینیدش! نه حتی تو کلاس‌ها و نزدیک دانشکده! مثلا دم پارکینگ، اونور دانشگاه کنار تربیت بدنی!!! معارف!! سلف! کجا ندیدم من این بشر رو؟

و حتی در اتوبوس در حال حرکت!!!!!! این دیگه نوبره والا اما از این بدتر هم هست!!! وسط شهر!!!! این دیگه حرف نداره... این احتمالش کمتر از 2 درصد در میاد دیگه! اما تف به این زندگی! تو رستــــــورانــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! وسط این شهر به این درندشتی؟؟

مثلا یادمه فیلم تو دانشگاه اکران شد تو تالار. حدودا جمعیت تالار کم کم به هزار میرسید. حساب کنید! چهارصد نفر مثلا دخترا باشن. میشه یک چهارصدم؟! مرده‌شور احتمال.

اما خب فقط به این خانوم ختم نمیشه!!! :)))

مثلا!!!!! مثلا به هم‌اتاقی‌تون یکی از دخترها رو به عنوان مورد ازدواج پیشنهاد می‌دید. بعد هم‌اتاقی می‌خواد دختره رو ببینه. من میگم که سگ تو شانس اون هم‌اتاقی. چون من بعد اون روز، اون دختر رو بالغ بر دو بار بر ساعت می‌دیدم ولی هر بار که با هم‌اتاقی بودم و می‌خواستم اونو نشونش بدم غیب میشد!!!

با هم‌اتاقی بودیم داشتیم میرفتیم خوابگاه. بعد اینکه نتونسته بودیم ببینیم مورد رو. در راه من مسیر رو کج کردم واسه تازه کردن نفس و خوردن یه کیکی تکدانه‌ای چیزی... یعنی یه لحظه که از اون نحس جدا شدم دیدمش. فوری زنگ زدم بیادا، ولی دیر رسید :)))

بازم هستا ولی دیگه جان نوشتن نیست :))) راستی، احتمال دیدن همون دختر اولیه تو تاکسی وسط شهر وسط تابستون چنده؟!

۱۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۶ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آزاد