کلیشه‌ای از دل یک دل

۲ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ق.ظ آزاد
حاوی تصاویر حال‌به‌هم‌زن

حاوی تصاویر حال‌به‌هم‌زن

خیلی سخته که نتونی درست و حسابی بخندی... نتونی از اون خنده‌ها که بعدش ((آخه دو نصف شب رو موتور، تمرین مداحی؟؟ آرامش رو از ما سلب کردن!!)) تموم دندون‌هات به ردیف در بیان و مثل آدم کنار هم نشسته باشن، روانه مخاطب کنی...

خجالت کشیدن در حین خندیدن... خنده رو زهرمار آدم می‌کنه... فلذا تصمیم بر آن شد که ارتودنسی کنم. البته همین‌جا من اعتراف می‌کنم که واقعا این چند وقته که این سیم‌ها درون دهان من هستن، لذت ته‌دیگ خوردن، ساندویچ گاز زدن، گاز گرفتن بچه‌ها، نون خشک خوردن و ... از من سلبیده شده.

باور کنین کابوس‌هایی که می‌بینم اینه که براکت‌های ارتودنسی‌م افتادن... :/ بیشتر واسه پولش نگرانم...

این عکسی که ضمیمه شده چند تا مزیت واسه من داشت.

یکی اینکه کلا دندونامو زیارت کردم از خیلی نزدیک.

دوم اینکه فهمیدم تعداد دندون‌هام سی و دو تا هستن((از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که این رو تو گوگل هم نوشته:/))

سوم هم اینکه فهمیدم وقتی آدم می‌خنده خیلی جذاب‌تر می‌شه!

الان پیش خودتون میگین عجب آدم خودپسند و خودشیفته‌ای! به هر حال من صادقانه گفتم. D:

چهارم. قیافه‌ی بعضی خانوم‌ها در ده سال آینده قابل تفکیک از هم نیستن!!

رفتم عکس دندون بگیرم دم در خانومه اسم منو نوشت و مشخصات دکترمو گرفت. بعد که رفت داخل عکاس‌خونه. بعدش که نوبت من شد و رفتم دوباره خانومه شروع کرد به پرسیدن همون سوالا :/ دوباره جواب دادم. پنج دقیقه بعدش دوباره پرسید :/ گفتم خانوم من سه باره دارم میگم مشخصاتو خب. بنویس یادت نره :/ بهش برخورد گفت شما مشکل روانی دارین آقا!! بعد که چراغ‌ها رو روشن کردن گفتم عه، چقد شبیه همید!! به جان خودم یکی بودن :|

پنجم. وقتی که بعد دو ماه می‌رم عکس رو تحویل بگیرم، با رفیق شفیق به پیاده‌روی در شهر می‌پردازم و به غایت لذت برده و دایره لغات انگلیسی خود را افزایش می‌دهم...

ششم. موضوع یه پستم جور می‌شه D:

۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۷ ۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
آزاد
شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ آزاد
شهر بهارنارنج

شهر بهارنارنج

سلام :)

هر بار که اینجا میام تصورم اینه که به محض ورود به شهر باید بوی بهارنارنج بشنوم، اما نه. با ترافیک و هوای گرم بیشتر مواجهم اینجا... :/

برادرم این‌طرف‌ها درس میخونه. ما دیروز صبح راه افتادیم و شبش هم رسیدیم. من موندم تو خوابگاه، کنار برادر(البته الان فقط خودم می‌باشم)، و خونواده هم امروز صبح راه افتادن به سمت خونه.

اینجا الان هوا ابری، شرجی، درحال انتخاب واحد و در پاره‌ای از نقاط همراه با بارش پراکنده گزارش می‌شود. از مصادیق درد گرفتن قلب من در تابستان امسال می‌توان به عدم توفیق زیارت (چه مشهد، چه قم و چه دیدار یار) اشاره کرد. هم‌اکنون در طبقه اول خوابگاه و در کنار پنجره، موازی با امتداد پنجره‌ی رو به کوچه، پشت لپ‌تاپ و درحال دیدن درختانی که اسم هیچکدومشون رو نمیدونم در حال تایپ می‌باشم است D:

زمان انتخاب رشته سه سال پیش با خودم فکر می‌کردم که یکی از دانشگاه‌های شمال رو بزنم و برم از هوای اونجا لذت ببرم! اما الان که فکرشو می‌کنم نه. هم هوای شرجی رو دوس ندارم. هم اینکه فکر می‌کنم باید خیلی از فاکتور کیفیت دانشگاه عدول می‌کردم. اما خب دانشگاه خودم هم آب و هواش خوبه. پاییزاش لنگه نداره...

فرداشب راه می‌افتم دانشگاه خودم. این یه روز و نصف هم می‌خوام یه چرخی این دور و اطراف بزنم. امیدوارم قسمت بشه دریا رو هم ببینیم :/... اما خب یه معامله با آب و هوا می‌کنم O_o من نمی‌رم دریا رو ببینم عوضش تو بیا و یکم ببار... جان من روی منو زمین ننداز...

از این دخترا هستن که روسری بلند و رنگی رنگیا دارن؟ همین که الان رد شد. دوست دارم D; البته اگه این وضعیت گرونی جواب بده همون خودش کافیه بیاد! من روسری رو می‌گیرم... :/

یکی از دوستان هم جدیدا به قائله مرغان پیوند خوردند. من از همینجا بهشون تبریک عرض کرده و از خداوند متعال برایشان خوشبختی عاجل و ارزانی دلار آرزومندم...!

جالبه که بچه‌ها در یه سری موارد از من مشورت می‌گیرن؟ مثلا معرفی کتاب ازدواج! اصلا جالب نیست :/ زشته که نخونده باشن تا قبل از عقد...

۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۶ ۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آزاد