کلیشه‌ای از دل یک دل

چوب دوسرسوخته

خب شما حساب کنید که جمعیت دانشجوها در خوشبینانه‌ترین حالت به طور پنجاه پنجاه آقایون و خانوما هستن، پس نمیشه یه تشکل یا کانون صرفا بخواد رو یه جنسیت برای عرضه فعالیت‌ها و جامعه هدفش فکر کنه. بلکه باید کلی نگاه کنه.

اگر تشکل یا کانون مثل کانون‌های ادبی یا انجمن باشه وضعیت راحته. یعنی چون مختلط هستن دیگه ضابطه خاص و قوانین نیست. نمیگم خوبن، ولی خب یه سری درگیری‌ها رو ندارن. اما از این طرف. یک تشکل مذهبی رو در نظر بگیرین. به قول بچه‌ها ساده و مختصر پیر شدیم!!! از اون طرف رابطه قانونمند و طبق ضوابطی تعریف نشده(البته صرفا تشکل ما) برای ارتباط با خانوما. بعد خانوما فکر میکنن که ما تو واحد برادران یه سری کارها رو میخوایم در بیاریم که بهشون تحمیل کنیم. بعد حالا از این طرف، نهاد یا امور فرهنگی، صرفا ارتباط و بحث کردن تو یه گروه با خانوما(اونم در حضور رئیس نهاد و معاون امور فرهنگی نهاد و ...) رو گذشتن از خط قرمزها میدونن! بهش میگن چوب دو سر سوخته؟

یه سری مدیرا هستن این حرف رو میزنن که اگه من تو دوره مدیریتم فقط همین یه مشکل اساسی رو درست کنم به وظیفم عمل کردم؟ من فک میکنم این ارتباط با واحد خواهران هم اگه یه سری ضوابط و قوانین مشخص و هدفمند بگیره به وظیفه عمل شده.

اینم یه مسئله: یکی از خانوما میگفت که واحد برادران ارتباطش با واحد خواهران قبلا یه جوری بوده و واسه همین ما نمیخوایم اصلا ارتباطی داشته باشیم. من یه لحظه فک کردم که بجه‌ها حتما از خط قرمزا رد شدن. بعد گفتن که حیای زیاد بچه‌ها منجر به بی‌ادبی شده!!! یعنی از این ور افتاده....

حالا بیا متعادل شو! نه از اینور بیفت نه از اونور... البته اینم مسئله داره. نمیدونم چرا ترکیب واحد خواهران یه جوری شده که من میترسم! داشت میگفت که تو ارتباط با واحد خواهران شما جنسیت رو در نظر نگیرید. این درسته ها! ولی نه در حدی که ارتباطی که ما آقایون داریم عینا با خانوما داشته باشیم. مسلما یه سری ضوابط و ملاحظات داره. تو پرانتز( یه خانومی همون ترم قبل تو واحد خواهران به من گفت که شما بچه‌ مذهبیا فک میکنید یوسف پیامبرید و ما هم زلیخا! بابا به خدا ما به شما علاقه‌ای نداریم! )

بعد هم یه جوری هستن! خیلی احساسی! خب یه سری کارهای دانشگاهی باید طبق عقل و منطق پیش بره. مثلا اردوی مشهد برگزار کرده بودن ترم قبل. فضای بینشون صمیمی و راحت بوده و از طیف های متفاوت. اما ته اردو به این نتیجه رسیدن که خدا وجود نداره!!!! چون مبلغ درست حسابی نبرده بودن نتونسته بودن بحث رو جمع کنن! گفتن بعدا جواب میدیم بهش!!!!!!

به حاجی گفتم که حاجی، من خبر ندارم که قبلا ارتباط برادرا با خواهرا چجور بوده و چرا اینجوری شده! ولی من هیچ تقصیری نداشتم، و می‌بینین که الان شاید بتونم ساختار عوض کنم. پس خواهشا به این خواهران بگو که همه چی رو رو سر و کله من نشکنن! فرصت بدید حوصله کنید که به یه ضابطه معقول برسیم! اگه هم فک میکنن که این وضعیت درست نمیشه بهشون بگید که در کانون رو ببندن برن! کار تشکیلاتی یعنی تلاش برای درست کردن! صرف این که بگیم نمیتونیم و نمیشه که نیست. باید تلاشمون رو انجام بدیم...

این قصه سر دراز دارد!

۲۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۲ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آزاد
شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ آزاد
چرا این همه تقلا؟!

چرا این همه تقلا؟!

نفس بند دارد می‌آید،

دستان خروشان بر صورت آب می‌زنند،

تا نکند که سر به زیر آب رود،

فریاد او و فریاد دریا،

ظلمت شب و یاد لیلا،

اگر قرار بود که خود را غرق کنی

چرا پس این همه تقلا؟!

چقدر صدای آب خشمگین شده،

دریای ناز و آبی دلبر،

در نظر ساحلیان ننگین شده،

پسرک زنده می‌ماند؟!

...

دریا زایمان نمی‌کند،

اما پسرک از دل دریا بیرون آمده.

و مدام دستان دریا، بر پهنای صورتش،

دارند مادرانه نوازشش می‌کند.

این دریا کجا و دریای دیشب کجا؟

دستان ظریف مادر کجا و سیلی آبدار معشوق کجا؟

پسرک متولد شده، اما نه گریه می‌کند نه جیغ می‌زند!

-پس چرا دوباره زنده ماند‌‌ه‌ام؟ چرا آب مرا نبرد؟

پس چرا دیشب این همه برای زنده ماندن تقلا می‌کرد؟!

چرا این همه اشک قاطی دریاها می‌کرد؟

آهنگ تولد اما زیباست...

صدای مرغکان دریایی و موج‌های بالابلند،

ابرهای دلگیر و صدای برق و رعد،

تولدت مبارک پسرک بیچاره!

دیگر نشو از زندگی دل‌سرد...

:)

۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۱:۵۶ ۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
آزاد

حسگر

چه خوب می‌شد آدما وقتی احساساتی می‌شدن لکنت می‌گرفتن! اونوقت دیگه دست خیلیا رو می‌شد. اوه اوه!!! بیشتر که دارم فکر می‌کنم نه. اونطوری سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. خوب نیست :)

۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۵:۲۷ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱
آزاد
چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ آزاد
خواب!

خواب!

روستا همانند قبل بود. انگار زلزله‌ای نیامده، انگار همان سال‌های پیش است. اما فرق دارد. شاید معماری اینجا به گذشته برگشته باشد، اما مردمانش ده سالی پیرتر شده‌اند. من نیز.

این طرف حیاط خانه هیچ دیواری نیست، روستا همه در دید من، و من در دید همه‌ی روستا. اینجا به نظر مراسمی‌ست. فامیل و مردم دور هم در خانه‌ی این پایین دور هم جمع شده‌اند. یک خانه‌ی دیگر هم چسبیده به همین خانه در حیاط هست، اما بزرگتر، هشت پله به بالا می‌خورد و هم‌کف هیچ نیست جز مشتی سیمان و ماسه و سنگ. آنجا خانه‌ی دایی است، کنار هم، خانه‌ی خدابیامرز مادربزرگم.

دقیقاً نمیدانم که کجا بود. یک جایی شبیه خانه مادربزرگم و در همان حیاط. جمعیت دور هم بودند. یک نفر اینجا خیلی شبیه من است، ولی کودک است. احساس پدرانه‌ای که هیچ‌وقت نداشتم در خودم نسبت به او حس می‌کردم. من پدرش بودم. پسرم داشت در میکروفون می‌خواند. بسم الله الرحمن الرحیم را به اصوات مختلف و زیبا می‌خواند. به خودم می‌بالیدم. خدایا شکرت. داشتم لیوان‌ها را جمع می‌کردم. پسرم میکروفون را گذاشت و به کمکم آمد. بی هیچ حرفی به او فهماندم که میکروفون را بگیر، مردم دارند از ذوق می‌میرند.

پسردایی‌ام اینجاست. بیرون. در حیاط. خدایا! یک لحظه فهمیدم که من خوابم و همه‌ی این‌ها خواب است. ولی نه. نمی‌شود. تمامی هرچه که می‌بینم واقعیست. خیلی واقعی. شک داشتم، اما نمی‌دانستم چکار باید بکنم. فقط می‌دانستم که بیدارم. اما من پسر نداشتم! حتی زن هم ندارم!! همسر؟! او کجاست؟! حال باید گشت! اما هر لحظه بیم بیدار شدن از خواب داشتم.

نبود.. انگار خودم هم منتظر او بودم. در آن خواب منِ مجازی‌ام منتظر برگشت همسرم بود، ولی من واقعی‌ام به دنبال آن بود که او را ببیند قبل از آنکه از خواب بیدار شود. هر دو مضطرب! فقط یک ماشین دیدم که داشت می‌رفت بالا. آنقدر پر بود که چهره‌ی آشنایی کنار شیشه‌اش پیدا نبود. یعنی در آن ماشین هستی؟؟ کجایی؟! چرا من داد نمی‌زنم که همسرم کجاست؟! چرا به دنبال ماشین نمی‌دوم؟! شاید همین نزدیکی‌ها باشد! این همه جمعیت در خانه؟! چرا حیاط خلوت است؟! چرا کسی نیست که سراغ او را بگیرم؟! پسرم کجاست؟!

شاید چون فهمیده بودم که خواب هستم، همه چیز فرار کردند. حتی یادم است که اسم پسرم را هم می‌دانستم، اما الان نمی‌دانم.

لااقل می‌گذاشتید پسرم را ببوسم!!! :)

۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۰:۵۴ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آزاد
سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ آزاد
هوای سرد دل پسرک جوان

هوای سرد دل پسرک جوان

ده یا دوازده ردیف بیست نفره از دانشجوها. خواب و بیدار. استاد چون رهبر ارکست و ماژیک در دست، داشت برای بچه‌ها لالایی می‌خواند و آنها را در خوابی عمیق فرو می‌برد.

شاید حوصله‌ی گردن درد نداشت. برای همین همیشه در صندلی وسط و ردیف آخر می‌نشست. بیشتر از اینکه تخته را نگاه کند، دانشجوها را نگاه می‌کرد. انگار دنبال کسی می‌گشت. اکثر اوقات خیره بود و بدون حرکت. 

ساعت از چهار گذشته بود. صدای رعد و برق و درب باز کلاس،  شوق باران را در دل دانشجوها می‌انداخت، اما هنوز به اتمام کلاس مانده بود. گویا بچه‌های دبستانی قرار بود زنگ آخرشان زده شود و شاد و خوشحال به سمت خانه روانه شوند.

چندین نفری از کلاس گریختند، اما هنوز بچه‌ها بودند. به یک جایی که رسید همه پا شدند و شروع کردند به ترک کلاس. اما باران به شدت به سر و صورت ساختمان می‌کوبید. ساختمان همانند کشتی، بر دریای مواج و طوفانی، داشت کم کم غرق می‌شد. دانشگاه را داشت آب می‌برد.

کلاس داشت خالی می‌شد. اما او همچنان نشسته بود. اگر از دیگران می‌پرسیدی، میگفتند که چون نگاهش به تخته است، و این‌چنین حالت تفکر دارد، احتمالاً در مسئله غرق شده. در مسئله غرق شده بود، اما مسئله‌ی او مسئله‌ی ریاضی پای تخته نبود! چشمانش برق می‌زد و هیچ تکانی نمی‌خورد.

عینکش را بالا داده بود. دستش را بر زیر گونه تکیه داده و روی صندلی ولو شده بود و داشت سُر می‌خورد. ناگهان انگار که مرده‌ای بعد از صد سال از قبر بلند شود، نفس عمیقی کشید و دور و برش را نگاه کرد که دیگر هیچ‌کس در کلاس نمانده‌. پا شد آرام آرام بی آنکه عجله‌ای داشته باشد بیرون رفت. باران هنوز شدت داشت و بچه‌ها در راهرو داشتند قطره‌قطره‌ی باران را می‌پاییدند‌. صدای جیغ و خوشحالی بچه‌ها در محوطه‌ی دانشگاه آدم را زنده می‌کرد و بر روی صورت همه لبخند بود. اما او نه. انگار که باران جلوی راهش را برای رفتن از این ساختمان گرفته بود‌. مدام دنبال راه فرار می‌گشت.

- حال میکنی بارونو؟ خیلی خوبه.

لبخند تلخی به دوستش تحویل داد و فقط به راهش ادامه داد. همه باران را، و او فقط جلوی پایش را می‌دید. دالان دایره‌ای ساختمان را به اتمام رساند و به دیوار تکیه داد و خیره شد به باران. باران کج و معوج می‌بارید و داشت به راهروها می‌زد.

تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن. هیچ عزمی برای پاسخ دادن به تلفن در چهره‌اش دیده نمی‌شد. آرام آرام مثل برگی که در پاییز بر زمین می‌افتد، بر زمین نشست. باد سردی می‌آمد و باران به هیچ‌کس اجازه‌ی ترک ساختمان را نمی‌داد.

هوا داشت رنگ تیره‌تری به خودش می‌گرفت، و باران بند آمده بود، اما پسرک جوان مأمن خود را ترک نمی‌کرد، گویا بیرون از ساختمان خبری بود که او دوست نداشت با آن روبرو شود‌.

۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۵۲ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آزاد